خواجه نظام الملك الطوسي

145

سير الملوك ( سياستنامه ) ( فارسى )

كرد و در هر معنى فرمانها بواجبى نتواند داد . مگر صواب‌تر آن باشد كه برادر بنشانيد . » و نامه‌اى ديگر هم بدين عبارت ديگر روز بفرستاد . بعد پنج روز قاصدى در رسيد و بشارت آورد كه « پسر ملك را بپادشاهى نشاندند . » از آن هر دو نامه كه فرستاده بود تشوير زده شد . گفت « اى ناجوان مردان بىتميزان كه ايشانند كه چون از خويشتن كارى خواستند كرد چرا مشورت به من آوردند ؟ و مرا هر دو ملك‌زاده چون روشنايى در « 1 » چشم‌اند و ليكن از آن مىانديشم كه من اشارت ببرادر كرده‌ام و چون نبشتهء من آنجا رسد پسر ملك را ناخوش بيايد ، پندارد كه مرا ميل ببرادر ملك بوده است ، دل بر من گران كند و غضبى و كينه‌اى در طبع او برويد و « 2 » صاحب‌غرضان مجال سخن يابند و آن پسر را بر من تباه كنند . » در وقت پنج جمازه گسيل كرد و گفت « جهد كنيد تا مگر اين دو قاصد را پيش از آنكه از جيحون بگذرند دريابيد و بازگردانيد . » جمازگان بشتافتند . يكى را در بيابان آموى دريافتند و يكى از جيحون بگذشته بود . 7 - چون نبشتهء الپتگين ببخارا رسيد پسر ملك را و هواخواهان پسر ملك را ناخوش آمد و گفتند « نه نيك كرد الپتگين كه اشارت ببرادر ملك كرد . ندانست كه ميراث پدر بپسر رسد نه ببرادر ؟ » و از اين معنى همى گفتند تا هر روز دل اين پسر بر الپتگين گران‌تر مىشد و الپتگين بسيار عذرها خواست و خدمتها فرستاد . به هيچ گونه آن غبار از دل ملك‌زاده برنخاست و مفسدان و صاحب‌غرضان مفسده مىكردند [ 65 b ] و ملك‌زاده تيزتر مىشد و وحشت و كينه زيادت مىگشت . و الپتگين را احمد بن اسمعيل خريده بود در آخر عمر . پس نصر بن احمد را چند سال خدمت كرد . چون نصر بن احمد گذشته شد نوح بن نصر را خدمت كرد و سپاه‌سالارى « 3 » خراسان در ايام نوح يافت و چون نوح درگذشت اين

--> ( 1 ) - در N : دو C - : P ( 2 ) - + سخن N ( 3 ) - سپاه‌سالارى PC : سهلادى N